واژه چین

نوشتن آرومم می کنه با اینکه آدم پر حرفی هستم بازم نمی تونم خیلی از حرفامو بگم
نوشتن بهم یه حسی میده مثل حس پرواز

این وبلاگ در وزارت فرهنگ و اسلامی ثبت شده است
مرسی که کپی نمی کنید:)
نگین پوراسلامی
اگر انتقادی حرفی بود ایمیل:
barf.sefidosiah@gmail.com

دنبال کنندگان ۲۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

به منظور آسایش و آرامش رفاه حال دوستان کامنت دونی فقط اینجا فعال شده:)

آخرین داستان های من در سایک داستانک "کلیک"

دفاتر داستان من در سایت داستانک "کلیک"

  • فیلوسوفیا ..
 
  • آخرین آرزویی که داشتند برگشت بود،برگشتند اما چه برگشتنی...
    دیگر مادری نگران گرما و گرسنگی پسرش نیست
    دیگر پدری با افتخار نمی گوید پسرم سرباز هست و همین روزها اموزشیش تمام می شود
    دیگر دختری چشم به تلفن همراه نمی دوزد
    انتظار اینکه سربازی تمام شود نمی کشد...
    دیگر هزارو یک آرزو ندارد
    آرزوهایش رفت زیر خاک...
    دیگر خواهری از ذوق برگشت برادرش آب و جارو نمی کند
    دیگر برادری،برادر ندارد... اینجا نه جنگ بود نه گلوگه...
    فقط سرباز وطن سرباز بود
    تسلیت میگم و دیگر واژه ندارم

  • فیلوسوفیا ..

1-از لباس های رنگی استفاده کنیم

2- در طول روز آب زیاد بنوشیم

3-هر روز  ساعتی را برای مطالعه بگذاریم

4-با دوستانمان برنامه کوه و سینما بگذاریم

5- به دیدن دوستان قدیم برویم

6-برای خانواده مان بیشتر وقت بذاریم

7-هدیه بدهیم

8- ورزش کنیم که وزرش باعث شادابی می شود

9- به همدیگر بدون هیچ دلیلی لبخند بزنیم

10-روزی نیم ساعت تا یک ساعت به پیاده روی برویم

11-به خودمان هدیه دهیم

12-کارهایی که باعث خوشحالیمان هست را انجام دهیم و دیگران را خوشحال کنیم

13-مسافرت برویم

14-آخر هفته ها به پیک نیک برویم

15- آهنگ های شاد گوش بدیم
16-بستنی بخوریم

*داستان "خریت یا زندگی؟مسئله این هست" در سایت داستانک
برای خواندن "کلیک" کنید
  • فیلوسوفیا ..

همه می پرسند که آی فیلوسوفیا (دقیقا با همین لحن)

رسیدن چه طعمی دارد؟

از دعواهایتان بگو اصلا شما دوتا با هم قهر میکنید؟

هر چه هم خوانده باشید هرچه هم اهل علم باشید،از دو فرهنگ و زبان مختلف هستید

راستی رسیدن چه طعمی دارد؟

فانتزی هایی که نوشتی شد؟

مثلا ها واقعی شد؟

زندگیت شیرین شده؟

نگاه می کنم به هر بنی بشری که این سوال ها را می پرسد از آن نگاه ها که یک عالمه حرف دارم

از آن نگاه هایی که باید بلد باشند بخوانند...

راستی نوشته بودم هر آدم،هر دوستی باید خواندن چشم ها را بلد باشد

اما این ها نمی دانند

درک نمی کنند

رسیدن شیرین نیست طعم عسل نداره البته بهتر هر چیزی شیرین تر که باشد دل آدم را می زند

اگر شیرین بود که زده می شد

نوشته بودن از رسیدن،از نرسیدن من آماده بودم برای نرسیدن

هزاران نوشته آماده کرده بودم که اگر نشد بنویسم

من دختر عاقلی نبودم به عقیده خیلی ها

اما درونم یا هرشب بارها عاقل شدن نرسیدن را تمرین کرده بودم

من رسیدم

او رسید

ما رسیدیم

این رسیدن واژه های مرا چید


*این پست با احتیاط خوانده شود نویسنده این پست هنوز فکر میکند دچار خواب و رویا هست گویا در پارسال جا مانده:)

  • فیلوسوفیا ..

مترو شلوغ بود،شلوغ از اون شلوغی هایی که همه همدیگه را له می کنن با هزارو یک بدبختی از مترو
پیاده شدم.

بارون می بارید شر شر

از اون بارونایی که من عاشقش بودم شاید بارون هم عاشق من بود کسی که نمی داند!

می داند؟

طبق معمول میخواستم زیر بارون راه برم اما اون ساعت؟نو اون بارون حداقل نشدنی ترین آرزویی بود

 که داشتم

بابا اومده بود دنبالم بابای خوب من نیم ساعت قبل رسیدن از من منتظرم بود

حالم خوب بود نه عالی بودم عالی

نشستم تو ماشین پنجره دادم پایین راه افتادیم

طبق معمول شروع کردم تغریف کردن که دانشگاه چیکار کردم...

داشتم داریوش گوش میدادم و بیرون میدیدم ذوق بارون داشتم

چشمم افتاد به یه دختر ترسیده که اشاره کرد نگهدارین

یه دختر تو اون منطقه خلوت و تاریک؟

یهو به خودم اومدم گفتم بابا نگهدار اون دختره فکر کنم کیفشو زدن

دنده عقب رفت

اول ترسید بعد که منو دید و گفتم کجا میری؟چی شده؟

گفت فلان جا(پر از خانه های ویلایی،پر از خانه باغ هایی که مهمانی هایی گرفته میشه که صداش

تو اتاق من میاد,همون خونه آدمایی که ماشین های آخرین مدل دارن!به اون دختر نمیخورد اهل اونجا

باشه یا خونش اونجا باشه!!!)

مسیرمون نمیخورد اما فاصله ای نداشت

گفتم تا یه جا می رسونیمت بیا

سوار شد

خودش شروع کرد گفتن

که دانشجو ام تازه از شمال اومدیم برای همین اینجاها را بلد نیستم مامانم نگرانمه

داشت میگفت که تلفن همراهش زنگ خورد گفت مامانم زنگ زد

کجایی؟دیر کردی؟

صدای یه پسر بود

آروم گفت دارم میام توراهم الکی نمیگم امشب میام

برام عجیب بود یه دختر تو اون نقطه خلوت و تاریک ساعت 9 شب!!!

دست و پاش گم کرده بود

رسیده بودیم به مسیری که میشد تاکسی سوار بشه

نگاش کردم

نگام کرد

پیاده شد

دلم میخواد بدونم اون شب چی شد؟ چه اتفاقی براش افتاد؟

اون توی یکی از اون خونه های رویایی چیکار داشت؟

اون پسر کی بود؟

الکی نمیگم امشب میام یعنی چی؟

یک سال گذشته و من هنوز به فکر اون دخترم که سرنوشت به کجاها رسوندش؟

اون شب چی شد دختر؟

  • فیلوسوفیا ..

هوا گرفته باشد

پاییز باشد

باران نبارد

حتی اگر سه شنبه باشد دلت می گیرد

وای به حالی که جمعه باشد

 آن هم جمعه پاییزی...

  • فیلوسوفیا ..

داستان دیگری از من "خیابان ولیعصر،لعنتی تر از بارون " در سایت داستانک

برای خواندن"کلیک" کنید

  • فیلوسوفیا ..

دوستی بهم چندی قبل گفت بعضی ها فقط ادای بافرهنگ ها و فرهیخته را درمیارن و من باور نکردم اما

دیدم سر فاجعه منی و قبل تر عید قربان که همه مدافع گوسفندان شده بودن جالب اینکه این آدم ها

حتماباید یک وعده گوشت و مرغ بخورند(!)و بعد می گفتند درخت بکارید

اگر واقعا کسی با این موضوع مشکل داره گیاه خوار شود به استحمام شخصی خود برسد

که از سه متری رد  می شویم بنفش نشویم

زباله نریزید.مخصوصا از ماشین
به هم احترام بگذاریم تو مترو و اتوبوس همدیگه را هل ندهید

سر صندلی دعوا نکنیم به هم لبخند بزنیم بعد از چمن و گل تو پارک ها رد نشیم برای کباب

و قلیون تو طبیعت آتش درست نکنیم بعد درمورد چیزهای دیگر اظهار فضل کنیم(!)

دلم آتش گرفت وقتی قضیه حج شنیدم بعدترش بیشتر سوخت که  بعضی شبکه های اجتماعی شروع

کردن پیام هایی که بویی از انسانیت نداشت

با هر دین و آیینی که حساب شود فاجعه بود و هست یک عده برای انجام اعمال واجب دین خود به

مقدس ترین مکان زمین بروند و بعد اینطور شود و عده ای از سر جهل یا دهن بینی پیام هایی بدهند

و جالب آنجا بود افرادی که پیام می دادند همه مدافع حقوق بشر و فرهیخته بودند(!)عده ای که فقط

ادای فرهیخته بودن را درمیارند گویی مد شده که فقط حرف بزنیم  ادای آدم های فرهیخته را در بیاریم

بس کنید دوستان مثلا فرهیخته...

بس کنید آتش به دل نزنید

 الان خانواده ها دنبال جشن بودن و حالا باید سیاه بپوشند احترامشان را نگه دارید

*حاجی نداریم اما داغدار و نگران هموطنانمان هستیم

  • فیلوسوفیا ..

کاری که نگاه تو با دل من کرد

هنوز زلزله با تهران نکرده!

حواست هست به نگاهت...

  • فیلوسوفیا ..

تابستان آمد

دارد می رود

می رود که برود!

مهم تو بودی

 که در این تابستان آمدی

و

ماندگار شدی3>

+مرتبط با این عکس*کلیک*

  • فیلوسوفیا ..

عادت کردم که هر پنجشنبه برم کتابخانه و بعد تر داخل کلاس حتی بعد تر هم  طبق قانون نانوشته مهربانی و دوستی به دوستام دست بدم و

لبخند بزنم و لبخند تحویل بگیرم بعد بشینم و دوست بعدی بیاد و باز دست بده و ...

عادت کردم بشینم رو به روی استادم کلی ازش انرژی بگیرم اصلا مگر می شود خانم به این ماهی که همه نکات را میگه و با صبر اگه حرفی باشه

رو گوش میده دوست نداشت؟

عادت کردم به لبخندای مهسا و اون یکی مهسا

عادت کردم که فقط آنها شاهنامه بخوانند و من گوش کنم

یک ماهی هست به دلیل نمی دونم چی که میخواهند داخل کتابخانه را تعمیر کنند کلاس شاهنامه تشکیل نشده

من دلم تنگ شده واسه اون خانم های  مهربون کلاس برای استاد عزیزم  با صورت مهربونش و لبخند همیشگی که انقدر قشنگ و کامل شاهنامه

تفسیر می کنه

خدایا لطفا این هفته کلاس شاهنامه تشکیل بشه :*



  • فیلوسوفیا ..