واژه چین

نوشتن آرومم می کنه با اینکه آدم پر حرفی هستم بازم نمی تونم خیلی از حرفامو بگم
نوشتن بهم یه حسی میده مثل حس پرواز

این وبلاگ در وزارت فرهنگ و اسلامی ثبت شده است
مرسی که کپی نمی کنید:)
نگین پوراسلامی
اگر انتقادی حرفی بود ایمیل:
barf.sefidosiah@gmail.com

دنبال کنندگان ۲۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

عادت کردم که هر پنجشنبه برم کتابخانه و بعد تر داخل کلاس حتی بعد تر هم  طبق قانون نانوشته مهربانی و دوستی به دوستام دست بدم و

لبخند بزنم و لبخند تحویل بگیرم بعد بشینم و دوست بعدی بیاد و باز دست بده و ...

عادت کردم بشینم رو به روی استادم کلی ازش انرژی بگیرم اصلا مگر می شود خانم به این ماهی که همه نکات را میگه و با صبر اگه حرفی باشه

رو گوش میده دوست نداشت؟

عادت کردم به لبخندای مهسا و اون یکی مهسا

عادت کردم که فقط آنها شاهنامه بخوانند و من گوش کنم

یک ماهی هست به دلیل نمی دونم چی که میخواهند داخل کتابخانه را تعمیر کنند کلاس شاهنامه تشکیل نشده

من دلم تنگ شده واسه اون خانم های  مهربون کلاس برای استاد عزیزم  با صورت مهربونش و لبخند همیشگی که انقدر قشنگ و کامل شاهنامه

تفسیر می کنه

خدایا لطفا این هفته کلاس شاهنامه تشکیل بشه :*



  • فیلوسوفیا ..

...

این سه نقطه ها را بردار از آخر نوشته هایت

این سه نقطه های لعنتی نمی گذارند دوستت دارم هایت را بخوانم

این سه نقطه ها جلوی حرف ها را می گیرند
  • فیلوسوفیا ..

صبر ندارد!یعنی جاهایی که باید داشته باشد ندارد و جاهایی که نباید صبر کند صبر می کند در حد صبر ایوب!میدونم حساس هست،حساس بوده

مثل من راستش همان روزی فهمیدم که در آن دانشگاه امتحان داشتم و بعد امتحان تا گوشی را برداشتم دیدم که خانم میم زنگ میزند که آی دختر

تو کجایی!حواست کجاست کجاست احتمالا می خواست دختره خنگ بگه که خنگش را قورت داد(!)که تو چرا اولین نفر زنگ نزدی تولدش را تبریک بگی

من زنگ زدم ناراحت بود یادت رفته و من همونجور مسخره تو دانشگاه پله ها را بالا و پایین می رفتم که نه امتحان داشتم 8 صبح یعنی صبر نداشت

 دوساعت تحمل کند!حالا امسال هم میخواستم به روش جدید تبریک بگم که تا بعد ازظهر طاقت آورد و خودش زنگ زد به جای خانم میم که امروز

چه روزیه منم گفتم تولد امام حسن مجتبی(ع)گفت آهان و قطع کرد!!!بعد زنگ زدم که ای بشر ای عزیز دل تو چرا طاقت نداری؟چرا صبر نداری؟

زیر بار نرفت و نمیره و عجیب که گیر داده تو تولد منو یادت رفته!نمی خواستم اینجا تبریک بگم اما نوشتم که بداند،باور کند

 من آدم فراموشکاری نیستم فقط دلم میخواد هر سال یه شکلی تبریک بگم به هر حال امسال  اینجوری شد که بگم تولدت مبارک
  • فیلوسوفیا ..

بلاگفا برگشته اما من برنمی گردم اینجا می نویسم و ادامه میدم کاش بلاگفا بر نمی گشت اول که نمی توانستم وارد شوم بعد از طریق ایمیل و

فراموشی رمز که من اصلا فراموش نکرده بودم وارد شدم!

تمام آرشیو دوسالم رفت روی هواو هیچکس به روی مبارکش نیاورد فقط گفتند شاید و اگر درست شود آرشیو را برگردانیم و اگر هم نشد باز هم

حتما عمیقا متاسف هستند!

*

بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است . بلاگفا به شما کمک می‌کند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اینترنت منتشر کنید. *

فقط خنده ام می گیرد جمله بالا را در صفحه اول بلاگفا می خونم
  • فیلوسوفیا ..

دبیرستان که بودم یک دبیری داشتم که بسیار مدیونش هستم دبیر زیست اولم و جغرافیای علوم انسانی من بود. یک دبیر قدبلند و با جذبه

انقدر با جذبه که ما انسانی ها در سکوت کامل بودیم!ما شلوغ ترین های مدرسه!

دبیر دوست داشتنی من خانم سروش!دبیری که دبیرش به اسم سروناز می خواندش آن هم چون قد بلند بود.

اولین نفری که به من یاد داد گوگل چیه اون موقع ما یه اینترنت دایل آپ داشتیم و با سرعت مسخره

تنها دبیری بود وقتی مامانم گفت این دختر درس نمی خونه  به جاش همش کتاب متفرقه میخونه گفت خیلی هم خوبه!

تنها دبیری که مهمترین باور را تو زندگی به من یاد داد!

یکی از پدر بچه ها آمده بود با دبیرمون صحبت کنه و نمی دونم حرف از کجا به اخلاق دوستم تو خونه رسیده که بداخلاقه و دبیر ما هم گفته بود شما به عنوان یه پدر وظیفه داری بدونی دختر خانومت چه روزهایی پریوده!چه روزهایی هورمون هایش به هم میریزه و اخلاقش بد می شه بعد هم آن پدر قرمز شده از خجالت ...

بعد سرکلاس تعریف کرد گفت باید بدانند که چجوری توی این روزها با شما رفتار کنند،درک کنند اولش همه به هم نگاه کردیم و گفتیم یعنی چی؟

هنوز خیلی از دوستای من که برادر داشتند خجالت می کشیدند لباس کمی آستن کوتاه تو خونه بپوشند بعد پدرشان بدانند که پریود هستن!

حتما از خجالت آب می شدند...آن موقع ها فکر می کردیم که یه اتفاق بدی هست و کلی خجالت می کشیدیم حتی بعضی هامون احساس گناه

میکردیم با خجالت به مامانمون می گفتیم حالا باباهامون بفهمند و درک کنند...

من یاد گرفتم همون روز تو کلاس که نباید خجالت کشید از این روزهای قرمز که خط قرمزی شده برای ما!من قبلش هم احساس شرم نداشتم

احساس گناه نداشتم دروغ چرا خجالت هم نمی کشیدم.من دوست داشتم بزرگ بشم

اصلا شاید به قول بعضی ها دختر چشم سفیدی بودم که باید گیس هایم را از ته تراشید تا عبرت دیگران می شدم!

اما تو خانواده ای بودم که دخترها عزیزتر بودن برادر نداشتم اما پدربزرگم(روحش شاد)مرا از پسرعموهایم بیشتر دوست داشت در روز تولد من

تو اتاق بیمارستان رقصیده بود

پدرم جوری رفتار کرده که من حس کنم شاهزاده خانم قصه ها هستم

من مثل بعضی ها نبودم که مجبور باشم کاری را انجام دهم من حق انتخاب داشتم،پدر من مرد بداخلاق و عبوسی نبود و نیست ما همیشه

دوست بودیم و هستیم  حق داشتند تعجب کنند به من یاد داده بودند که اگر اشتباه کردی پاش وایسا دروغ نگو

دروغ گفتن بدترین کار دنیا بود و هست تو خونه ما!

دبیر زیست من به من یاد داد که تمام دردها،بداخلاقی ها توی روزهای قرمز طبیعی هست و خجالت ندارد!

می خواست فرهنگ سازی کنه که اگر پدر و برادرتون بداند اتفاقی نمی افته فقط کمی درک می کنند

میخواست یاد بده که این موضوع خجالت نداره،و من یاد گرفتم که به جنس خودم احترام بذارم،خودم را دوست داشته باشم حتی تو روزهای قرمز

حالا من اینا را ننوشتم که بگو ای مردم من اینم من فلانم نه!هدفم این نبود

نوشتم که به دخترای همسن خواهرم یا کوچکتر بگویم که پریود شدن گناه نیست خجالت نکشید،احساس گناه نکنید افتخار کنید به خودتون

به جنستون،خودتون را دوست داشته باشید

قرص آهن مصرف کنید،کرفس و جعفری و... تو برنامه غذایی تون بذارید کمبود فقر آهن را جبران کنید

نوشتم که بگم برادرهای محترم پدرهای عزیز،پدرهای آینده خواهرتون،دخترتون را درک کنید بهش اهمیت بدید و بداخلاقی گاهی دختران را درک کنند

نوشتم که بگم این روزهای قرمز حواستون به خواهر و دخترتون باشه فقر آهن فراموش نشه!

  • فیلوسوفیا ..